فرار به سوی تاریکی

پدرم اهل دود بود و دودمان مان را به باد داد. ۱۱ سال بیشتر نداشتم که روزی از سوی یکی از بستگان نزدیک مورد آزار و اذیت قرار گرفتم و همین قضیه به آینده و حیثیت ام لطمه زد.

جرئت نداشتم این اتفاق ترسناک را نزد کسی بازگو کنم ازبرای همین مدام با خودم کلنجار می رفتم و به نوعی عذاب وجدان گرفته بودم تا این که تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم چون وحشت داشتم خانواده ام از این جریان بویی ببرند و به شدت با من برخورد کنند.

شب از نیمه گذشته بود که بدون وسایل خاصی از خانه فرار کردم و به یک پارک رفتم.

هم اکنون مدتی از فرارم نگذشته بود که توسط ماموران دستگیر شدم. بزرگ ترین اشتباهم این بود که به دروغ به ماموران گفتم غریبه هستم و فامیلی ندارم. آن ها مرا به یک خوابگاه تحویل دادند. اصلاً با فضای خوابگاه نمی توانستم کنار بیایم و دچار مشکلات روحی و روانی شدم تا این که تصمیم گرفتم خودکشی کنم ولی با کمک هم خوابگاهی هایم نجات یافتم. چند ماه از سکونتم درون خوابگاه نگذشته بود که همه قضیه و دلیل فرارم از خانه را ازبرای مددکارم تعریف کردم.

بلافاصله خانواده ام درون جریان قرار گرفتند و روی سرم خراب شدند. زمانی پا درون خانه گذاشتم گویی درون جهنم بودم. از سمت پدر، مادر و دایی هایم مورد هجوم و کتک قرار می گرفتم. آن ها اصلاً به اصل قضیه که به چه دلیل فرار کردم کاری نداشتند و مدام درگیر حاشیه بودند.

زمانی دیدم که یک روز خوش ندارم دوباره شبانه با برداشتن مقداری پول از کیف مادرم از خانه فرار کردم و به یک شهر دیگر رفتم. درون آن جا با پسری آشنا شدم و مدتی را با وی گذراندم. ازبرای داشتن رفت و آمد راحت درون شهر تیپ پسرانه زدم و از این طریق به خانه پسر مورد علاقه ام حتی درون حضور خانواده اش رفت و آمد داشتم و کسی هم به من شک نکرد که یک دختر ۱۳ ساله هستم. درون این مدت وقت با پسر غریبه، تفننی حشیش و سیگاری مصرف می کردم تا این که روزی حالم بد شد و راهی بیمارستان شدم.

آن جا بود که متوجه بارداری ناخواسته ام شدم. به دلیل بیماری که به آن دچار شده بودم جنین سقط شد و از طریق بیمارستان خانواده ام درون جریان قرار گرفتند. قبل از این که اعضای خانواده ام از مسیر برسند با تیپ پسرانه از بیمارستان فرار کردم و با همان حال راهی خانه مادرم شدم. آن جا بود که متوجه شدم مادرم به خاطر اعتیاد پدرم از وی جدا شده هست و با خاله ام زندگی می کند. پس از مدتی جای بخیه هایم عفونت کرد و مجبور شدم درون بیمارستان بستری شوم ولی این دفعه چون خرج درمان بیمارستان را نداشتم با مشورت مادرم دوباره از آن جا فرار کردم. پس از بازگشت به خانه به خاطر دخالت های خاله ام که چشم دیدن مرا نداشت مجبور شدم دوباره از خانه فرار کنم.

پس از این اتفاق با یک پسر غریبه دیگر آشنا شدم و مدتی هم با تیپ پسرانه با وی درون ارتباط بودم تا این که روزی درون پارک لو رفتم و دستگیر شدم. به جرم داشتن رابطه نامشروع، فراری بودن و تیپ پسرانه راهی زندان شدم. اسم واقعی ام را نگفته بودم تا این که پس از گذشت چند ماه، زمانی که مادرم ازبرای ملاقاتم به زندان آمد همه چیز لو رفت.

درون وقت آزادی از زندان ۱۵ سال داشتم و به خوابگاه یک نهاد دولتی رفتم و با کمک آن ها یک کار پیدا کردم. درون محل کار با چند موتورسوار آشنا و دوست شدم و دوباره از خوابگاه فرار کردم ولی خیلی سریع به خاطر داشتن رابطه نامشروع دستگیر شدم و دوباره سر از زندان درآوردم. پس از آزادی از زندان ۱۷ بهار از عمرم گذشته بود.

نزد مادرم رفتم ولی وی مرا به خانه مسیر نداد و سر این اتفاق درون پارک با یک دختر آشنا و دوست شدم و مدتی پیش خانواده وی زندگی کردم. سر این آشنایی با برادر دوستم ازدواج کردم ولی پس از مدتی همسرم با برادرهایم اختلاف پیدا کرد و رفته رفته همین موضوع سبب شد زندگی ام از هم بپاشد و پس از چند ماه درون حالی که از شوهرم صاحب یک دختر شده بودم با وی خداحافظی کردم. فرزند اولم را به مادرم سپردم و دوباره پس از مدتی با فرد دیگری ازدواج کردم. خانواده شوهر دومم با ازدواج ما موافق نبودند ازبرای همین با دخالت های شان توانستند طلاقم را از شوهرم بگیرند. تازه صاحب فرزند شده بودم که ناخواسته از شوهرم جدا شدم.

تنها و بی یاور شدم تا این که با یک پسر دیگر آشنا شدم و با وی مدتی زیر یک سقف زندگی کردم. چون وی شیشه مصرف می کرد من هم وارد باتلاق مصرف مواد صنعتی شدم و مدام درون توهم بودم و خیال می کردم همه دنبال من هستند. یک جا آرام و قرار نداشتم. دیگر آبرو، جوانی، خانواده و حتی حیثیتی برایم باقی نمانده بود، ازبرای همین خانواده ام پس از ۹ سال درون به دری مرا به کمپ آوردند تا یک دفعه ازبرای همیشه از هر چه سیاهی و پلیدی هست دست بکشم و مثل دوران کودکی ام پاک شوم…ازبرای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *