نقشه پلید خواهران داماد ازبرای نوعروس / سمیه را به ناکجاآباد کشاندند

«سمیه» می‌گوید: زندگی خوبی داشتیم و درون منطقه محل سکونتمان، زبانزد بودیم ولی زندگی تنها تا زمانی به ما روی خوش نشان داد که پدرم درون قید حیات بود و پس از آن تمام شد. پدرم درون محله، صاحب نام و معتمد بود تا این که به سرطان مبتلا شد و پنج سال با مرگ دست و پنجه نرم کرد و سرانجام از میان ما رفت و زمانی که پیکر بی جان پدرم را از منزل بیرون می بردند حس می کردم که شیرازه زندگی ما از هم پاشید.

وی با گریه می گوید: آن موقع خواهرم که عقد بود با جلسه مختصری به خانه بخت رفت و درون کمتر از یک سال من که بچه آخر بودم تنها شدم. خواهر و برادرانم پی زندگی شان بودند و زندگی من دشوار شده بود. از لحاظ مادی مشکلی نداشتیم تا این که مادرم با مردی که زن داشت ازدواج موقت کرد و پس از آن حضور این مرد درون خانه ازبرای من خیلی دشوار بود به طوری که بارها می خواستم دست به خودکشی بزنم.

ساز ناسازگاری

با این قضیه دیگر ساز ناسازگاری من و مادرم کوک شده بود و وی هم مرا به حال خود رها کرد. مانده بودم چکار کنم تا این که درون یک پوشاک فروشی به عنوان شاگرد مشغول به کار شدم و مادرم دنبال کارهای خودش بود و من تنها مانده بودم، زندگی می گذشت تا این یکی از مشتریان مرا ازبرای برادرش خواستگاری کرد ولی از ترس این که از وضعیت بی سامان زندگی ام سر درون بیاورد جواب منفی دادم ولی دست بردار نبود و حتی بعضی روزها موقعی که صاحب مغازه نبود همراه با برادرش به مغازه می آمد و پس از دو، سه ماه رفت و آمد، خام حرف های این خواهر و برادر شدم و ارتباط من و صادق دو نفره شد.

سمیه با سکوتی کوتاه ادامه می دهد: البته وضعیت خانواده صادق از ما خراب تر بود. پدرش درون زندان به سر می برد و مادرش معتاد بود و … موضوع را پس از هفت ماه به مادرم گفتم و مثل کسی که مانع وی بودم بلافاصله قبول کرد و خانواده صادق؛ مادر و برادرش گویی درون شب خواستگاری خواب بودند و همه صحبت ها را خواهرش گفت. مادرم آن شب کوچک ترین مخالفتی نکرد حتی نگفت باید من و دخترم فکر کنیم بنابراین هم اکنون حرف های خواهر صادق تمام نشده بود که مادرم گفت من موافق هستم که این دو جوان سر و سامان بگیرند.

دامی که برایم پهن شد

هم اکنون گیج حرف های آن شب مادرم بودم که بساط سفره عقد پهن شد و من و صادق عقد کردیم. به هر درون می زد که زندگی خوبی ازبرای من مهیا کند ولی مگر خانواده اش می گذاشتند! وی هر چه درآمد داشت خرج معتادها درون خانه پدرش می کرد و زمانی اعتراض کردم، از روی سادگی موضوع مخالفت مرا به خانواده اش گفت که با طرح این موضوع آن ها ازبرای من دام پهن کردند.

تا آن وقت خیلی رفت و آمد کمی به خانه صادق داشتم ولی مادرش از درون دوستی وارد شد و مدام گفت با درآمد کمی که صادق دارد زندگی مشترک شما پیشرفت نمی‌کند بنابراین باید به تهران برود و با جیب پر برگردد.

سمیه سری تکان می دهد و می‌گوید: حرف های مادر شوهرم را قبول کردم و من هم به صادق فشار آوردم تا مدتی به تهران برود و وی هم قبول کرد ولی لحظه ای که سوار اتوبوس شد گفت: به خانواده ام اعتماد نکن. هر دفعه صادق سه ماه دور از من می بود ولی زمانی بر می گشت به محض رسیدن از من درمورد خانواده اش سوال می کرد و مدام می گفت موقعی که من نیستم هرگز به خانه ما رفت و آمد نکن ولی این همه تاکید فایده ای نداشت و مدتی پس خواهرانش با حیله مرا پای بساط مواد مخدر کشاندند و زندگی ام ازبرای دفعه دوم سیاه شد.

درون این میان صادق هم معتاد شده بود و دیگر مثل روزهای اول خرجی نمی داد. روزگارم تیره بود، معتاد زاری شده بودم و پیش هر کسی ازبرای خرج مواد دست دراز می کردم. موقعی که صادق آمد وی از من بدتر بود و همه درون همان دخمه مواد تهیه می کردیم و می کشیدیم. فکر و وجودم شده بود تهیه مواد! زندگی خودم را از دست داده بودم حتی موقع بی پولی، پیله مادرم می شدم وی ارثیه مرا داد و من همه را دود کردم.

همه نوع مواد مخدر را مصرف کرده ام حتی تزریق هم داشته ام. ازبرای تهیه مواد هر کاری که به ذهن برسد انجام دادم. سرانجام شوهرم را هنگام تهیه مواد مخدر درون یکی از پاتوق ها دستگیر و مواد مخدر صنعتی زیادی از وی کشف کردند که به حبس طولانی محکوم شد و باز هم تنها شدم. یک روز که ازبرای تهیه مواد مخدر به یکی از پاتوق ها رفتم یکی از کسانی را دیدم که به خانه مادر شوهرم رفت و آمد داشت. زمانی موضوع را برایش گفتم وی به همراه دو خانم دیگر مرا ازبرای ترک دادن به کمپ آوردند، هر چند روزهای اول خیلی دشوار بود ولی الان ۶۳ روز هست که پاک شده ام.

از بیرون می ترسم

سمیه که نگرانی درون چشمانش موج می‌زند با صدای آرام می افزاید: از بیرون می ترسم شاید دوباره لغزش کنم، درصورتیکه بتوانم ازبرای همیشه از این شهر بروم بهتر هست. یکی از برادرهایم گفته هست درصورتیکه ترک کنم درون خانه اش جا و مکانی به من خواهد داد. درمورد صادق از وی سوال می کنم می گوید: زمانی معلوم شد باید سال ها درون زندان بماند درخواست طلاق دادم و از وی جدا شدم.

اودرباره اعتیاد، اظهار می کند: اعتیاد هر نوع آن سیاه هست، البته جرقه سیاهی زندگی ام را مادرم زد و خانواده شوهرم آن را شعله ور کردند تا این که به روز سیاه نشستم…می پرسم به چه دلیل این جا به تو رئیس می گویند؟ جواب می دهد: چون درون همه کارهای کمپ به بقیه کمک می کنم و درصورتیکه کسی به کمپ می آید من از سمت بچه ها صحبت می کنم. سمیه درمورد آینده اش هم این طور می گوید که دوست دارد از این شهر ازبرای همیشه برود چون خیابان هایش ازبرای وی روزهای تلخ و سیاهی را تداعی می کند. می خواهد برود تا ازبرای خودش شغلی دست و پا کند و دستش درون جیب خودش باشد…ازبرای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

رضایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *